تبلیغات
تدریس عربی - متن درس 1و 2 و 3 و 4 و 5 و 6
ای بشر گرچه خلق شده ای ، برخیز و ثابت کن که اشرف مخلوقاتی ( توماس کارلایل )
 
موضوعات
نویسندگان
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
متن درس 1و 2 و 3 و 4 و 5 و 6

متن درس اول

 

﴿…هَبْ لـﻰ حُكْماً وَ ألْحِقْنـﻰ بِالصَّالِحینَ﴾

یاربِّ       

قَوِّ عَلَی خدمتِكَ جَوارِحـﻰ!   و ﭐشْدُدْعلی العَزیمةِ جَوانِحـﻰ!

پروردگارا ، اعضای بیرونی بدن مرا برای خدمت به خودت قوی كن واعضای درونی بدن مرا برای برخورداری از عزمی راسخ ،استوار بدار (یاری كن) .

فإلیكَ یا ربِّ       نَصَبْتُ وَجهـﻰ.

و إلیكَ یا ربِّ        مَدَدْتُ یَدﻯ.

پروردگارا چهره ام را به سوی تو قرار دادم و ای پروردگار ، دستم را به سوی تو دراز كرده ام .

یا سابغَ النِّعَمِ یا دافِعَ النِّقَمِ!

صَلِّ علی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ و ﭐفْعَلْ بـﻰ ما أنْتَ أهْلُه.

ای كسی كه فراخیِ نعمت را به كمال داده است و ای بر طرف كننده ی  بلا ها . بر محمّد و خاندان محمّد درود بفرست و برای من آنچه را كه تو شایسته آن هستی انجام بده .

درس دوم

 

إلهـﻰ ...! قد أسْلَمتُ مُنْذُ مدّةٍ و لكنْ ... ما شاهَدْتُ حَبیبـﻰ...! كَلَّمْتُ والِدَتـﻰ فـﻰ هذا الْموضوعِ... هـﻰ لاتَسْمَحُ...عجوزٌ... محتاجهٌ إلی الرِّعایةِ.

خدایا مدتی است كه مسلمان شده ام ولی دوستم را ندیده ام با مادرم در این باره صحبت كردم او اجازه نمی دهد و پیر است نیازمند پرستاری و مراقبت است .

ولكن...

ماذا أفْعَلُ؟! أتُساعِدُنـﻰ؟!

ولی ...

چه كنم ؟ آیا مرا كمك می كنی ؟!

ذاتَ لیلةٍ

ـ أمّاه! لقد نَفِدَصَبْرﻯ! أنا مشتاقٌ لِزیارةِ الرَّسولِ (ص).

شبی

مادر جان صبرم تمام شده ! من مشتاق دیدار پیامبر (ص) هستم.

 

ـ كیف أصْبِرُ علی فِراقِكَ؟! ...لا...لا... أنا عجوزٌ... لا أقْدِرُ...!

چگونه بر دوری تو صبر كنم! ... نه ... نه ... من پیر هستم ... نمی توانم ... !

ـ لكن سأرْجِعُ قبلَ غروبِ الشَّمْسِ... أعاهِدُكِ!

ولی قبل از غروب خورشید باز خواهم گشت به تو قول می دهم!

ـ أمّا...! لابأسَ... حَسَناً...! أنا بانْتِظاركَ قَبْلَ غروبِ الشَّمْسِ.

ولی ... عیبی ندارد ... بسیار خوب . من قبل از غروب خورشید منتظرت هستم .

ـ حتماً... حتماً... شُكراً جزیلاً یا أمّاه!

حتماً ... حتماً ... خیلی متشكرم ای مادر!

فـﻰ الطَّریقِ

كیف أشْكُرُ هذه النِّعمةَ؟!

بعد ساعاتٍ أنا فـﻰ خدمةِ حَبیبـﻰ!

أ یُمْكنُ...؟ یا أوَیسُ! هَلْ تُصَدِّقُ؟

در راه

چگونه این نعمت را شكر كنم؟!

بعد از چند ساعت من در خدمت دوستم هستم!

آیا ممكن است ...؟ ای اویس ! آیا باور می كنی؟

فَقَرُبَ «أویسٌ» مِنْ مدینةِ النَّبـﻰِّ (ص)...

یا لَلسَّعادةِ! یا لَلسَّعادةِ!

اویس به شهر پیامبر(ص) نزدیك شد. چه سعادتی ! چه سعادتی!

و فـﻰ الْمدینةِ

ـ سِّیدﻯ! سیِّدﻯ! أین بَیْتُ النَّبـﻰِّ (ص)؟! أین...

ـ هُناكَ, هناكَ...

و در شهر

آقا!آقا ... خانه پیامبر(ص) كجاست ؟ كجاست ...

آنجا ،آنجا

 

آه... وَصَلْتُ... نِهایةُ الفِراقِ...!

طَرَقَ بابَ الْبَیْتِ.

ـ عفواً, حبیبـﻰ! ...أطْلُبُ زیارةَ حَبیبـﻰ رَسولِ اللّهِ (ص).

ـ أهلاً و سهْلاً, تَفَضَّلْ.

آه ... رسیدم .... پایان جدایی ... !

به در خانه زد . ببخشید، دوست من! می خواهم دوستم رسول خدا(ص) را دیدار كنم.

خوش آمدید.

ـ لا... لا... أینَ... أینَ؟

ـ هو سافَرَ إلی مكانٍ قَریبٍ,

یَرجِعُ بَعْدَ قلیلٍ إنْ شاءَاللّهُ.

نه ... نه ... كجاست ... كجاست؟

او به جایی نزدیك سفر كرده است ،انشاءالله بعد از مدت كمی برمی گردد.

ـ قَطَعْتُ هذه الْمسافةَ البعیدةَ لِزیارةِ حَبیبـﻰ.

والِدَتـﻰ؟!

فَجَلَسَ علی الأرضِ قَلِقاً... نَظَرَ إلی السَّماءِ, یُفَتِّشُ عَنْ مَوضِعِ الشَّمسِ...

این مسافت دور را برای دیدار دوستم پیمودم. مادرم؟!

 با ناراحتی بر روی زمین نشست ... به آسمان نگاه كرد به دنبال جای خورشید می گشت ...

اَلْوفاءُ بالعَهْدِ؟!

نَهَضَ أویسٌ مِنْ مكانِه حزیناً و قالَ لِلصَّحابـﻰِّ:

لا أقْدِرُ أكثَرَ مِنْ هذا ! والِدَتـﻰ بانتظارﻯ... بلِّغْ سَلامـﻰ إلی حَبیبـﻰ.

و تَرَكَ الْمدینةَ.

وفای به عهد؟!

اویس با ناراحتی از جایش بر خاست و به یارپیامبر گفت: بیشتر از این نمی توانم! مادرم منتظرم است .

... سلامم را به دوستم برسان وشهر را ترك كرد .

رَجَعَ النَّبـﻰُّ (ص) مِنْ سَفَرِه...

إنِّـﻰ لَأجِدُ نَفَسَ الرَّحمانِ مِن جانبِ الْیَمَنِ!

تَفوحُ رائِحةُ الْجَنَّةِ مِن قِبَلِ «قَرَن»!

پیامبر (ص) از سفرش بازگشت ...

به راستی كه من نفس خدای رحمان را از جانب یمن می یابم ! بوی بهشت از سمت «قرن» پخش می شود!

وَ بَعْدَ سِنینَ ... جاهَدَ أوَیْسٌ فـﻰ معركةِ صِفِّینَ و هو یُدافِعُ عن حبیبِ حَبیبه, فَوَقَعَ عَلَی الأرضِ شهیداً. هَنیئاً لكَ الشَّهادةُ یا أویسُ!

و بعد از سالها ... اویس در حالی كه از محبوب محبوبش دفاع می كرد در جنگ صفّین جهاد كرد پس شهید بر روی زمین افتاد. شهادت بر تو گوارا باد ای اویس .

اَلدَّرسُ الثالثُ

 

التِّلمیذُ المِثالـﻰّ

رَخیصٌ ... رخیصٌ...!

ألْبِسةٌ جمیلةٌ... أحْذِیةٌ أنیقةٌ ...! كُلُّ شـﻰءٍ رَخیصٌ... أسرِعوا... أسرِعوا!

درس سوم

دانش آموز نمونه

ارزان است ... ارزان است ... !

لباس های زیبا ... كفش های شیك ... ! همه چیز ارزان است ... بشتابید... بشتابید .

ـ هذا جمیلٌ جدّاً... ثَمَنُهُ باهِظٌ!

ـ اِنْتَخِبْ یا وَلَدﻯ! لاتُفَكِّرْ فـﻰ الثَّمَنِ!

    _ این بسیار زیباست ... بهای (قیمت) آن گران است!

    _ ای پسرم انتخاب كن . به بها (قیمت)فكر نكن .

فـﻰ زاویةٍ مِنَ الشَّارع

اَلصَّحیفةُ... اَلصَّحیفةُ الْمَسائیّةُ أخبارٌ مُهِمّةٌ... أخبارٌ مُهِمّةٌ!

در گوشه ای از خیابان 

روزنامه ... روزنامه عصر . اخبار مهم ... اخبار مهم

ـ هَلْ تَعْرِفینَ بائِعَ الصُّحُفِ؟

ـ لا... لا أعْرِفُهُ.

ـ هو تلمیذٌ فـﻰ مدرسَتِنا.

     _ آیا روزنامه فروش را می شناسی ؟

    _ نه او را نمی شناسم . 

   _ او دانش آموزی در مدرسه ماست .

ـ هو تلمیذٌ؟!... مسكینٌ... هو ضعیفٌ فـﻰ دُروسِهِ حتماً.

ـ أمّاه! لِماذا یَشْتَغِلُ هذا التِّلمیذُ بِبَیْعِ الصُّحُفِ؟

ألیس لَهُ درسٌ ؟!

     _ او دانش آموز است؟! ... بیچاره ... او حتماً در درسهایش ضعیف است .

     _ مادر ! چرا این دانش آموز مشغول روزنامه فروشی است؟

آیا درس ندارد؟!

ـ بَلَـی... ولكن هؤلاءِ یَهْرُبونَ من قِراءةِ الدّروس. هم یَتَكاسَلونَ ... حتماً... لاشكَّ.

ـ ولكِن...!

ـ مالَكَ  تَتَأمَّلُ...؟!         اَلشَّمسُ مُحْرِقَةٌ...غَداً حَفْلَةٌ...!

     _ بله ولی اینان از خواندن درسها فرار می كنند. آنان تنبلی می كنند ... حتماً ... هیچ شكّی نیست.

    _ ولی

    _ تو را چه می شود كه درنگ می كنی(می اندیشی) ... ؟!

   خورشید سوزان است ... فردا جشن است .

فـﻰ البیت

ـ أمّاه! تَنْعَقِدُ حَفْلَةٌ فـﻰ الْمدرَسةِ.

ـ شـﻰءٌ جمیلٌ! بِأﻯِّ مناسَبةٍ؟

مادر!جشنی در مدرسه بر گزار می شود.

    _ چیز زیبایی است ! به چه مناسبتی؟

ـ لِتَعیینِ التِّلمیذِ المثالـﻰِّ!

ـ مَنْ هو؟

    _ برای تعیین دانش آموز نمونه.

    _ او كیست؟

ـ لا أدرﻯ ... حتماً ذلك الوَلَد . لا أدرﻯ . لا أدرﻯ.

ـ نمی دانم ... حتماً آن پسر  . نمی دانم  . نمی دانم .

ـ علی أﻯِّ حالٍ... هل نذهبُ معاً یا أمّاه؟

ـ یا بُنَـﻰَّ! أنتَ تَعْلَمُ أنَّ غَداً مَوْعِدَ تَسلیمِ السَّجّادةِ لِصاحبِها... لا أقْدِرُ, آسِفَةٌ.

       - لا بَأسَ!

    _ به هر حال ... آیا با هم می رویم ای مادر؟

    _ ای پسركم! تو می دانی كه فردا وقت تحویل قالیچه به صاحبش است. نمی توانم، متأسفم .

   _ عیبی ندارد.

اِستَیْقَظَ قَبْلَ طلوعِ الْفَجْرِ و تَوَضَّأ و بَعْد َالصَّلاةِ, هیَّأ نَفْسَهُ لِلذَّهابِ... فَذَهَبَ وَحْدَه.

قبل از طلوع صبح بیدار شد و وضو گرفت و بعد از نماز ، خودش را برای رفتن آماده كرد ... پس به تنهایی رفت .

فـﻰ الْمدرسةِ

مَرْحَباً... مَرْحَباً... تَفَضَّلوا... تَفَضَّلوا!

ـ شُكراً جَزیلاً.

در مدرسه :

خوش آمدید ... خوش آمدید ... بفرمایید ... بفرمایید ...

    _ خیلی متشكّرم

...و بعْدَ دقائقَ بَدَأت الْمَراسیمُ و بعدَ إجراءِ مَسْرَحیّهٍ و أنشودَةٍ...

نَحنُ اجْتَمَعْنا هُنا لِتَكْریمِ تلمیذٍ مِثالـﻰّ... هو أسوةٌ لِلْجَمیعِ...فـﻰ الأخلاقِ ...فـﻰ الدَّرسِ... والعَمَل. هذا هو «سعیدٌ».

و بعد از چند دقیقه مراسم شروع شد و بعد از اجرای نمایشنامه ای و سرودی ...

ما اینجا برای بزرگداشت دانش آموز ی نمونه جمع شده ایم ... او برای همه الگوست ... در اخلاق ... در درس ... و كار. این وی است. «سعید» (این شما و این هم سعید.).

ـ إلهـﻰ! ماذا أشاهِدُ؟ هو ذلك البائِعُ!

خدایا ! چه می بینم ؟ او همان فروشنده است .

ـ بُنَـﻰَّ... بُنَـﻰَّ... لَقَد اشْتَبَهْتُ...لا... لا... هوالنّاجِحُ...!

فـﻰ الْحقیقةِ نحن نَتكاسَلُ.

پسركم ... پسركم ... اشتباه كرده ام ... نه ... نه .... او موفّق است .

در حقیقت ما تنبلی و سستی می كنیم .

أقْبَلَ سعیدٌ و اسْتَقْبَلَهُ الْمدیرُ بِحَفاوَةٍ و بعدَ مصافَحَتِهِ علَّقَ علی عُنُقِهِ وِسامَ الْاِجتهادِ و النَّشاطِ. و مَنَحَهُ جائِزةً.

سعید جلو آمد و مدیر به گرمی از او استقبال كرد و بعد از دست دادن با او مدال تلاش و فعّالّیت را به گردن او آویخت و جایزه ای به او بخشید.

 

الدَّرسُ الرّابعُ

 

اَلعِبرةُ

أیُّها النّاسُ مَوكِبُ صاحبِ الْجَلالةِ «قارونَ» الْمُعَظَّمِ فـﻰ الطَّریقِ...اِبْتَعِدوا ! اِبْتَعِدوا !

ـ اَللّهُمَّ خَلِّصْنا مِن شرِّ هذا الطَّاغوتِ!

درس چهارم                           عبرت

ای مردم كاروان اعلاحضرت قارون بزرگ در راه است. دور شوید. دور شوید.

     _ خدایا ما را از شرّ این طاغوت خلاص كن .

ـ إنَّه شَرُّ مَخْلوقٍ!

     _ به راستی او بدترین آفریده است .

ـ اُنْظُرْ... لَقَدْ خَرَجَ قارونُ فـﻰ زینَتِهِ!

ـ یا لَیْتَ لَنا ثروةَ قارونَ...!

ـ أخـﻰ! ما الفائدةُ فـﻰ ثَروةٍ وَراءَها لعنةُ النَّاسِ؟! إنّه كافِرٌ بِنعْمةِ اللّهِ.

     _ نگاه كن ... قارون با شكوه خارج شد.

     _ ای كاش ثروت قارون از آنِ ما بود ... !

     _ برادر من!  فایده ثروتی كه پشت آن لعنت مردم است چیست؟    او نسبت به نعمت خدا كافر است.

ـ علینا الذَّهابُ إلَی قارونَ!

ـ هَلْ یَقْبَلُ النَّصیحةَ  ؟!

ـ لا... لا... معلومٌ... هو رجلٌ مُتَكَبِّرٌ.

     _ برما لازم است به سوی قارون برویم.

     _  آیا نصیحت قبول می كند؟

     _ نه ... نه ... معلوم است ... او مرد خود بزرگ بینی است .

ـ علینا أداءُ الْواجبِ... نَحْنُ مُبَشِّروُن و مُنْذِروُنَ... .

    _ برما لازم است كار واجب را به جا بیاوریم ما مژده دهنده و بیم دهنده هستم .

فـﻰ  قصر قارون :

ـ ماذا تَطْلُبونَ؟

ـ اَلْأمرَ بالْمعروفِ و النَّهْـﻰَ عن الْمُنْكَرِ.

     _ در قصر قارون :

     _ چه می خواهید ؟

     _ امر به معروف و نهی از منكر را (دستور دادن به كار نیك و باز داشتن از كار زشت)

ـ یا قارونُ...

ـ یا قارونُ! أحْسِنْ إلی الْفُقراءِ و الْمَساكینِ و الْمظلومینَ!

    _ ای قارون

    _ ای قارون به فقیران و بیچارگان و ستمدیدگان نیكی كن .

أنتُمُ الْمؤمِنون بِدینِ موسی ...!

أیُّها الْحارِسُ!

اِدْفَعْ لَهُم دیناراً مِنَ الذَّهَبِ... هم فقراءُ...

شما مـﺆمن به دین موسی هستید ...!

ای نگهبان !

دیناری از طلا (یك دینار طلا) به آنان بپرداز ... آنان فقیرند ...

لا... لا... لا نَطْلُبُ الْمالَ.

﴿ والَّذینَ یَكْنِزونَ الذَّهَبَ والْفِضَّةَ و لا یُنْفِقونَها فـﻰ سبیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ ألیمٍ.﴾

ـ ماهذه الكلماتُ؟!

ـ اُخرُجوا... اُتْرُكوا قَصْرﻯ.

    _ نه ... نه ... پول نمی خواهیم.

    _ وكسانی كه طلا و نقره جمع می كنند و آن را در راه خدا انفاق نمی كنند آنان را به عذاب دردناكی بشارت بده .

    _ این حرفها چیست؟

    _ خارج شوید ... قصرم را ترك كنید ...

ـ أنتم مُفْسِدُونَ!

ـ إنَّكَ سَتُشاهِدُ جزاءَ عَمَلِكَ.

    _ شما فساد كننده هستید .

    _ به راستی كه تو سزای كارت را مشاهده خواهی كرد .

بَعْدَ أشْهُرٍ:

ـ سَمِعْتُ أنَّ موسی (ع) دَعا قارونَ إلی طریقِ الْحَقِّ.

چند ماه بعد:

    _ شنیده ام كه موسی (ع) قارون را به راه حق دعوت كرده است .

ـ نعم... ولكن... هو كافرٌ بِدینِ الْمُرْسَلینَ!

اَلْفِرارَ... اَلْفِرارَ...!

ـ هذه عاقبةُ الْمُكَذِّبینَ!!

ـ ماذا حَدَثَ؟

ـ أنْزَلَ اللّهُ علی قارونَ الْعذابَ... العذابَ...

    _ آری ... ولی ... او به دین پیامبران كافر است .

فرار ... فرار ...

    _ این عاقبت تكذیب كنندگان است .

    _ چه اتفاقی افتاده است؟

    _ خدا بر قارون عذاب نازل كرده ... عذاب ...

اَلنَّجْدَةَ... اَلنَّجْدَةَ!

سَأنْفِقُ أموالـﻰ...!

سَأساعِدُ الْفُقراءَ...!

﴿ لاتَ حینَ مَناصٍ﴾

كمك ... كمك!

اموالم رابه زودی انفاق خواهم كرد ...

به زودی به فقیران كمك خواهم كرد ...

هنگام گریز نیست.

و هكَذا ابْتَلَعَتْهُ الأرضُ و ذَهَبَت الزِّینةُ و الْمَوكِبُ و القُصورُ ! و أصْبَحَ قارونُ عِبرةً لِلْأجْیالِ.

و این چنین ، زمین او را بلعید و زینت و كاروان و کاخ هااز بین رفت و قارون عبرتی برای نسل ها شد .

درس 5و6و7 در ادامه مطلب

 

اَلدَّرسُ الخامِسُ

مَشاهِدُ مِنَ الحیاةِ البَسیطةِ

سوقُ الْبزّازینَ:

ذهب الإمامُ علـﻰّ «علیه السَّلامُ» مع خادِمِهِ الشّابِّ إلَی السُّوقِ.

ألْبِسَةٌ... ألْبِسَةٌ...! مِنْ أحْسَنِ الأنواعِ...!

درس پنجم              صحنه هایی از زندگی ساده

بازار پارچه فروشان :

امام علی «سلام بر او باد» همراه خدمتگزار جوانش به سوی بازار رفت .

لباسها ... لباسها ... از بهترین انواع ...

هل عندَكَ قَمیصٌ لـﻰ و قَمیصٌ لِخادمـﻰ؟

نَعَمْ... نعم... یا أمیرَالْمؤمنینَ! تَفَضَّلْ. أنَا فـﻰ خِدْمتِكَ...

لَمَّا عَلِمَ أمیرُ المؤمنینَ بأنَّ البائعَ قَدْعَرَفَهُ, تَرَكَ الْمكانَ وَ ذَهَبَ إلی دُكّانٍ آخَرَ.

آیا پیراهنی برای خودم و پیراهنی برای خدمتگزارم داری؟

بله ... بله ... ای امیر مـﺆمنان . بفرما . من در خدمت تو هستم ...

وقتی امیر مـﺆمنان دانست كه فروشنده او را شناخته است ،آنجا را ترك كرد وبه دكّان دیگری رفت . 

أطْلُبُ ثَوباً لـﻰ و ثَوباً لِخادمـﻰ.

تَفَضَّلْ... تَفَضَّلْ... أنا فـﻰ خدمتِكَ.

اِنْتَخَبَ الإمامُ قمیصاً بِثَلاثةِ دَراهِمَ و قمیصاً أرْخَصَ.

جامه ای برا ی خودم و جامه ای برای خدمتگزارم می خواهم.

بفرما ... بفرما ... من در خدمت تو هستم؟

امام پیراهنی به سه درهم و پیراهنی ارزان تر انتخاب كرد .

ـ هذا لَكَ! والأرْخَصُ لـﻰ.

ـ لا... لا... أنْتَ أولَی به... أنتَ أمیرُ المؤمنینَ...!

ـ لا... أنتَ شابٌّ ولكَ رَغَباتُ الشَّبابِ.

این از آنِ تو و ارزان تر از آنِ من .

نه ... نه ... تو به آن سزاوارتری ... تو امیر مـﺆمنانی ... !

نه ... تو جوان هستی و تمایلات جوانان را داری .

بعدَ مُدَّةٍ حَضَرَ الإمامُ «علیه السَّلامُ» لإقامَةِ صلاةِ الْجُمُعةِ.

فـﻰ أثْناءِ الْخطبةِ:

پس از مدّتی امام «درود بر او» برای بر پا كردن نماز جمعه حاضر شد.

در هنگام خطبه :

ـ یا والِدﻯ! اُنْظُرْ...! اُنْظُرْ...! أمیرُالمؤمنینَ یَشْعُرُ بِالْحَرِّ الشَّدیدِ, هو یَترَوَّحُ بِكُمِّهِ!

ای پدرم! نگاه ... نگاه كن ... ! امیر مـﺆمنان احساس گرمای شدید می كند او خودش را با آستینش باد می زند.

ـ لا... لا... یا وَلَدﻯ! هو لا یَتَرَوَّحُ... بَلْ یُجَفِّفُ قمیصَهُ. هو غَسَلَهُ قبلَ حُضورِهِ لِلصَّلاةِ.

ـ عجیبٌ...! عجیبٌ...! ألَیْسَ لَهُ قمیصٌ آخَرُ؟!

ـ لا تَعْجَبْ! سأذْكُرُ لكَ قِصَّةً بعدَ الْمغربِ.

نه ... نه ... ای پسرم! او خودش را باد نمی زند ... بلكه پیراهنش را خشك می كند. او آن را              قبل از حضورش برای نماز شسته است.

عجیب است ... ! عجیب است ... ! آیا پیراهن دیگری ندارد؟!

تعجّب نكن! داستانی را بعد از مغرب برایت توضیح خواهم داد.

 

بَعْدَ صَلاةِ الْمَغربِ صَوَّرَ الوالدُ المشهدَ التَّالـﻰَ لَهُ.

پس از نماز مغرب، پدر صحنه ی  پیش آمده را برایش ترسیم كرد .

فـﻰ یَوْمٍ مِن الْأیّامِ:

در روزی از روزها:

أحَدُ الصَّحابةِ: رسولُ اللّهِ حَزینٌ... هو... ماذا نَعْمَلُ؟ 

سلمان : أنا أعْرِفُ ماذا أعْمَلُ؟! هو یَفْرَحُ بِزیارةِ بِنْتِهِ فاطمةَ.

فَذَهَبَ سلمانُ إلی بیتِ فاطمةَ(س) و أخْبَرَها.

یكی از یاران : رسول خدا غمگین است ... او ... چه كنیم؟

سلمان: من می دانم چه كنم ؟! او از دیدار دخترش فاطمه شاد می شود. پس سلمان به خانه فاطمه (س) رفت و به او خبر داد.

فـﻰ الطَّریقِ:

 لَمّاشاهَدَ سلمانُ ألْبِسَةَ فاطمةَ (س),بَدَأ بالْبُكاءِ...

واحُزْناه! إنَّ بَناتِ قیصرَ و كِسْرَی لَفـﻰ السُّنْدُسِ والْحریرِ و لباسُ ابْنةِ محمّدٍ هكذا!!

در راه :

وقتی سلمان لباسهای فاطمه (س) را دید; شروع به گریه كرد ...

چه اندوهی!    دختران سزار وخسرو در پارچه های ابریشم و حریرند و لباس دختر محمّد این چنین است.

بعد دقائقَ ، عند النّبـﻰِّ (ص)

فاطمةُ (س): یا رسولَ الله! إنَّ سلمانَ تَعجَّبَ مِن ألْبِسَتـﻰ...

رسولُ اللهِ (ص) : یا سلمانُ! إنَّ ابْنَتـﻰ لَفـﻰ «الْخَیْلِ السَّوابِق».

بعد از چند دقیقه نزد پیامبر(ص)

فاطمه(س): ای رسول خدا سلمان از لباسهایم تعجّب كرد ...

رسول خدا(ص):ای سلمان! به راستی كه دخترم در«گروه پیشتازان» است .

 

اَلدَّرسُ السَّادِسُ

اَلتَّجربةُ

اَلأمّ _ إلَهـﻰ!... بُنَیَّتـﻰ! ماذا أفْعَلُ؟

هـﻰ مریضةٌ بِشدَّةٍ... إلـی أینَ أراجِعُ؟

اَلأخت – لافائدةَ... لافائدةَ...

یا أخْتـﻰ! لاتَجْزَعـﻰ لا...

درس ششم                                  تجربه

مادر: خدای من! ... دخترم! چه كنم؟

او به شدّت مریض است ... به كجا مراجعه كنم؟

خواهر _ هیچ فایدهای ندارد ... هیچ فایده ای ندارد ... ای خواهرم! بی تابی نكن نه ...

لماذا؟! لاأقْدِرُ..., بُنَیَّتـﻰ مریضةٌ.

هذا الْمَرَضُ شائِعٌ فـﻰ هذه الْمدینةِ... لاحیلةَ...!!

چرا؟! نمی توانم ... دخترکم بیمار است.

این بیماری در این شهر شایع است...راه  چاره ای نیست .

فـﻰ الْمدینةِ:

مُصیبةٌ عظیمةٌ! لماذا لایَقْدِرُ الأطِبّاءُ مُعالَجةَ هؤلاءِ الْمَرْضَی؟

در شهر:

مصیبتی بزرگ! چرا پزشكان نمی توانند این بیماران را درمان كنند؟

عددُ الْمَرضَی كثیرٌ... و لَیْسَ فـﻰ الْمدینةِ مُسْتَشْفی مناسِبٌ.

شمار بیماران بسیار است ... و بیمارستان مناسبی در شهر نیست.

اَلْمجلسُ الاِسْتِشارﻯّ:

- أیُّها الوزیرُ! ماذَا عندَكَ مِن الأخْبارِ؟

- أخبارٌ مؤْسِفةٌ... وَقَعَ النّاسُ فـﻰ مُصیبةٍ عظیمةٍ.        اَلأمراضُ شائِعةٌ.

 

- لماذا لاتَبْحَثونَ عن حَلٍّ لِهذه الْمُشكلةِ؟

مجلس مشورتی:

-      ای وزیر ! اخبار چه داری؟

اخبار تأسّف بار ... مردم در مصیبت بزرگی افتاده اند. بیماری ها شایع شده است.

چرا راهی برای حلّ این بیماری جست وجو نمی كنید؟

- نَطْلُبُ علماءَ الْبِلادِ لِلْبَحْثِ حَوْلَ هذا الأمْرِ.

- دانشمندان كشور را برای جست و جو پیرامون این امر دعوت می كنیم.(می خواهیم)

- طیِّبٌ, طیّبٌ.

- خوب است ، خوب است .

أحْسَنْتَ! هناكَ عالِمٌ مشهورٌ فـﻰ مدینةِ الرّﻯِّ, هو طبیبٌ حاذِقٌ.

قَصْدُكَ محمّدُ بنُ زكریّا الرّازﻯُّ مُكْتَشِفُ الْكُحولِ؟!

جیّدٌ, جَیِّدٌ ! اُطْلُبوُه بِإِعْزازٍ و إِكْرامٍ.

آفرین! دانشمند مشهوری در شهر ری وجود دارد. او پزشك ماهری است .

منظور تو محمّد بن زكریّای رازی كاشف الكل است؟!

خوب است، خوب است! او را با شكوه و احترام دعوت كنید.(بخواهید)

عِنْدَ الرّازﻯّ :

- أیُّها العالمُ الْجَلیلُ! مَدینَتُنا فـﻰ مُشكلةٍ عظیمةٍ... اَلأمراضُ شائعةٌ و لیسَ لَنا مستشفی مناسِبٌ.

نزد رازی :

ای دانشمند شكوهمند!         شهر ما در مشكل بزرگی قرار دارد ... بیماریها شایع است وبیمارستان مناسبی نداریم.

- لِماذا لا تُبادِرونَ بِبِناءِ الْمُسْتَشفَی؟

- مشكلتُنا الْحصولُ علی مكانٍ مناسِبٍ لِلْمُسْتَشْفَی!

- چرا اقدام به ساختن بیمارستان نمی كنید؟

-  مشكل ما به دست آوردن جای مناسبی برای بیمارستان است.

- اِختلافٌ كثیرٌ بینَ الأطبّاءِ حولَ تَعیین المكانِ المناسبِ.

- طیِّبٌ, طیِّبٌ !    أنا أفَكِّرُ فـﻰ هذا الأمرِ.

- إلی مَتَی ؟

- إلی آخِرالاُسبوعِ!

- اختلاف بسیاری میان پزشكان در مورد تعیین جای مناسب وجود دارد .

- بسیارخوب ،بسیار خوب من در مورد این امر فكر می كنم.

- تا كی؟

- تا آخر هفته!

 

فـﻰ الْبیتِ:

اَللّهُمَّ!  انتَ الْقادِرُ علی طَلِبَتـﻰ و تَعْلُمُ حاجَتـﻰ.

اَللّهُمَّ! اِجْعَلْ فـﻰ قلبـﻰ نوراً و فهْماً و عِلْماً.

إلَهـﻰ! إیّاكَ نَعْبُدُ و إیّاكَ نَسْتعینُ.

در خانه :

خدایا در قلبم نور و فهم و علم قرار بده.

خدایا! فقط تو را عبادت می كنیم و فقط از تو یاری می جوییم .

و بَعْدَ أیّامٍ، ها... وَجَدْتُ...!

وبعد از چند روز ، هان ...  یافتم ...

- اِذْبَحوا خَروفاً و قَسِّموا لَحْمَهُ إلَی خَمْسةِ أقسامٍ.

گوسفندی را ذبح كنید وگوشتش را به پنج قسمت تقسیم كنید.

-      و ماذا نَفْعَلُ نحنُ بِهذه الأقسامِ؟

و ما با این قسمت ها چه كار كنیم؟

- أنْتُمْ عَلِّقوا كلَّ قِسْمٍ فـﻰ ناحیةٍ مِن الْمدینةِ و أنا سَأخْبِرُكُم بالنَّتیجةِ.

شما هر قسمتی را در ناحیه ای از شهر آویزان كنید و من به زودی نتیجه را به شما خبر خواهم داد.

-  وَ بَعْدَ أیّامٍ عَیَّنَ الرّازﻯُّ أحْسَنَ مكانٍ لِبِناءِ الْمُسْتَشْفَی.

و بعد از چند روز رازی بهترین مكان را برای ساختن بیماستان تعیین كرد .

فی الْمجلسِ الاِستشارﻯّ:

-  أیُّها العالمُ الْجلیلُ! أخْبِرْنا عن سِرِّ تعلیقِ اللَّحمِ!

در مجلس مشورتی:

- ای دانشمند با شكوه! ما را از راز آویزان كردن گوشت خبر دار كن .

- ذهبتُ كُلَّ یومٍ إلی نَواحـﻰ الْمدینةِ و شاهَدْتُ التَّغییراتِ الْحاصِلةَ لِقِطَعِ اللَّحْمِ. وَ وصَلْتُ إلی هذه النّتیجةِ أنَّ كلَّ ناحیةٍ یَفْسُدُ فیها اللَّحْمُ مُتَأخِّراً  أحْسَنُ مكانٍ لِبِناءِ الْمُسْتَشْفَی .

هر روز به نواحی شهر می رفتم و تغییرات پیش آمده را برای تكّه های گوشت مشاهده می كردم و به این نتیجه رسیدم كه هر ناحیه ای كه گوشت در آن دیرتر فاسد شود بهترین جا برای ساختن بیمارستان است .

---------------------               -------------------

 

اَلدَّرسُ السّابعُ

 

درس هفتم                             

هجرت

- احد :  خدای یكتا ،

- لا  هبل  : نه هبل

اِضْرِبْها بِشدَّةٍ!او را به شدّت بزن!

ـ فی لیله:  

در شبی:

ـ اَلأوضاعُ خَطِرَةٌ... الْمُسْلِمونَ فـﻰ عذابٍ.

اوضاع خطرناك است ... مسلمانان در عذابند .

ـ قَتَلَ الْكُفّارُ سُمَیَّةَ بَعْدَ التَّعذیبِ.

كافران سمیّه را بعد از شكنجه كردن كشتند .

_ و زَوجَها یاسِراً كذلك.

و همسرش یاسر را نیز همچنین .

ـ و بِلالٌ تحتَ أشدِّ تَعذیبٍ. ...و عمّارٌ...

- وبلال زیر شدیدترین شكنجه است. ... وعمّار ...

ـ نَحْنُ بِحاجةٍ إلی مَكانٍ أمْنٍ لِنَشْرِ الإسْلامِ.

- ما به جای امنی برای نشر اسلام نیازمندیم.

ـ یا رسولَ اللهِ! اِبْحَثْ عَنْ طَریقٍ لِحَلِّ هذه الْمُشكلةِ.

- ای رسول خدا! دنبال راهی برای حلّ این مشكل بگرد.

ـ رَبَّنا إنَّنا فقراءُ لِما  تُنزِلُ إلَینا مِنْ خَیرٍ.

- پروردگارا ، ما به آنچه از خیر بر ما نازل می كنی نیازمندیم.

ـ فأمَرَ اللهُ الْمُسلمینَ و الْمسلماتِ بالْهجرة.

- پس خداوند به مردان و زنان مسلمان دستور داد هجرت كنند .

﴿إنَّ أرْضـﻰ واسِعةٌ, فإیّاﻯَ فاعْبُدونِ﴾

- همانا زمین من وسیع است پس تنها مرا بپرستید.

ـ فـﻰ الْحبشةِ حاكمٌ عادلٌ و مُوَحِّدٌ.

رُوْساءُ قریشٍ: أنتم صامِتونَ!... هذا عجیبُ!!

- در حبشه حكمران دادگر و یكتا پرستی وجود دارد .

رﺋیسان قریش: شما ساكتید! ... این شگفت است!

ـ اَلّذینَ هاجَروا إلی الْحبشةِ سَوفَ یَخْلُقونَ لَنا الْمشكلاتِ.

- كسانی كه به حبشه مهاجرت كرده اند برایمان مشكلات خواهند آفرید.

ـ قَسَماً بِاللّاتِ و الْعُزَّی سَنُرْجِعُ مَنْ هاجَرَ و نُعَذِّبُهُ.

- س.گند به لات و عزّی هر كسی را كه مهاجرت كرده است به زودی بر خواهیم گردانید و او را شكنجه می كنیم .

ـ نَبْعَثُ رسولاً مع هدایا إلی حاكمِ الحبَشَةِ و نَطْلُبُ مِنْهُم تسلیمَ الَّذینَ ذَهبوا إلی هُناكَ.

- فرستاده ای را همراه هدیه هایی به سوی حاكم حبشه می فرستیم  و از آنان می خواهیم كسانی را كه به آنجا رفته اند به ما تحویل دهند .

ـ طیِّبٌ...  اَلتَّطمیعُ مِن عادتِنا.

- خوب است ...  به طمع انداختن ، عادت ماست.

عندَ حاكمِ الحبَشَةِ:

ـ سیِّدﻯ! عددٌ مِنْ شَبابِنا خَرجوا مِنْ دینِنا. 

 و ما نَطْلُبُ منكَ هو تَسْلیمُهُمْ إلَینا.

- نزد حاكم حبشه :

- آقای من! عدّه ای از جوانان ما از دینشان خارج شده اند.

و آنچه را از تو می خواهیم این است كه آنان را به ما تحویل دهی.

اَلمهاجرونَ عنْدَ الحاكمِ.

ـ اَلسَّلام عَلیكُمْ!

ـ أهلاً و مَرْحَباً بكُم.

مهاجران نزد حاكم هستند.

- سلام بر شما.

- خوش آمدید.

ـ اُنْظُروا... هؤلاءِ لایَسْجُدونَ لِلْحاكِم... إهانةٌ...

- نگاه كنید ... اینان برای حاكم سجده نمی كنند ... اهانت ...

ـ دینُنا لا یَسْمَحُ لنا بِالسٌّجودِ إلّا لِلّهِ الّذﻯ خَلَقَنا.

ـ ما هو دینُكُم؟

- دین ما به ما اجازه نمی دهد كه جز در برابر خدایی كه ما را آفریده است، سجده كنیم.

- دین شما چیست؟

ـ إنَّ اللهَ بَعَثَ إلینا رسولاً یأمرُنا بالصِّدقِ  و أداءِ الأمانةِ و الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ وَیَمْنَعُنا عن ارْتكابِ الْمَعاصـﻰ و یأمُرُنا بِإقامةِ الصَّلاةِ و أداءِ الزكاةِ...

- خدا پیامبری را به سوی ما فرستاد كه ما را به راستگویی و ادای امانت و وفای به عهد فرمان می دهد و ما را از ارتكاب گناهان منع می كند و ما را به برپا داشتن نماز و ادای زكات فرمان می دهد.

ـ قَسَماً بِرَبِّـﻰ, هذا دینُ الْمُوَحِّدینَ...

یا رسولَ قُریشٍ! اِرْجِعْ! اَلّذین دَخَلوا بِلادﻯ فَفـﻰ أمنٍ و راحةٍ.

- سوگند به پروردگارم، این دین یكتا پرستان است ...

ای رسول قریش! برگرد! كسانی كه وارد سر زمین من شده اند در امنیّت و آسایش هستند.

----------------------------


نویسنده : سپهر داورپناه
تاریخ :پنجشنبه 10 اسفند 1391
نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
درباره ما
این سایت برای افراد درس خوان تهیه شده که شامل بهترین نکات می باشد.
امیدوارم از این سایت نهایت استفاده را بکنید.
عربی را فرا بگیرید
یاد بگیرید 20 بگیرید.
مدیر سایت عربیک تیچ
مدیر وب سایت : سپهر داورپناه
صفحات
برچسب ها
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب