تبلیغات
تدریس عربی - درس 4و3و2و1 عربی اول دبیرستان
ای بشر گرچه خلق شده ای ، برخیز و ثابت کن که اشرف مخلوقاتی ( توماس کارلایل )
 
موضوعات
نویسندگان
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
درس 4و3و2و1 عربی اول دبیرستان

الدَّرسُ الرّابعُ

 

اَلعِبرةُ

أیُّها النّاسُ مَوكِبُ صاحبِ الْجَلالةِ «قارونَ» الْمُعَظَّمِ فـﻰ الطَّریقِ...اِبْتَعِدوا ! اِبْتَعِدوا !

ـ اَللّهُمَّ خَلِّصْنا مِن شرِّ هذا الطَّاغوتِ!

درس چهارم                           عبرت

ای مردم كاروان اعلاحضرت قارون بزرگ در راه است. دور شوید. دور شوید.

     _ خدایا ما را از شرّ این طاغوت خلاص كن .

ـ إنَّه شَرُّ مَخْلوقٍ!

     _ به راستی او بدترین آفریده است .

ـ اُنْظُرْ... لَقَدْ خَرَجَ قارونُ فـﻰ زینَتِهِ!

ـ یا لَیْتَ لَنا ثروةَ قارونَ...!

ـ أخـﻰ! ما الفائدةُ فـﻰ ثَروةٍ وَراءَها لعنةُ النَّاسِ؟! إنّه كافِرٌ بِنعْمةِ اللّهِ.

     _ نگاه كن ... قارون با شكوه خارج شد.

     _ ای كاش ثروت قارون از آنِ ما بود ... !

     _ برادر من!  فایده ثروتی كه پشت آن لعنت مردم است چیست؟    او نسبت به نعمت خدا كافر است.

ـ علینا الذَّهابُ إلَی قارونَ!

ـ هَلْ یَقْبَلُ النَّصیحةَ  ؟!

ـ لا... لا... معلومٌ... هو رجلٌ مُتَكَبِّرٌ.

     _ برما لازم است به سوی قارون برویم.

     _  آیا نصیحت قبول می كند؟

     _ نه ... نه ... معلوم است ... او مرد خود بزرگ بینی است .

ـ علینا أداءُ الْواجبِ... نَحْنُ مُبَشِّروُن و مُنْذِروُنَ... .

    _ برما لازم است كار واجب را به جا بیاوریم ما مژده دهنده و بیم دهنده هستم .

فـﻰ  قصر قارون :

ـ ماذا تَطْلُبونَ؟

ـ اَلْأمرَ بالْمعروفِ و النَّهْـﻰَ عن الْمُنْكَرِ.

     _ در قصر قارون :

     _ چه می خواهید ؟

     _ امر به معروف و نهی از منكر را (دستور دادن به كار نیك و باز داشتن از كار زشت)

ـ یا قارونُ...

ـ یا قارونُ! أحْسِنْ إلی الْفُقراءِ و الْمَساكینِ و الْمظلومینَ!

    _ ای قارون

    _ ای قارون به فقیران و بیچارگان و ستمدیدگان نیكی كن .

أنتُمُ الْمؤمِنون بِدینِ موسی ...!

أیُّها الْحارِسُ!

اِدْفَعْ لَهُم دیناراً مِنَ الذَّهَبِ... هم فقراءُ...

شما مـﺆمن به دین موسی هستید ...!

ای نگهبان !

دیناری از طلا (یك دینار طلا) به آنان بپرداز ... آنان فقیرند ...

لا... لا... لا نَطْلُبُ الْمالَ.

﴿ والَّذینَ یَكْنِزونَ الذَّهَبَ والْفِضَّةَ و لا یُنْفِقونَها فـﻰ سبیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ ألیمٍ.﴾

ـ ماهذه الكلماتُ؟!

ـ اُخرُجوا... اُتْرُكوا قَصْرﻯ.

    _ نه ... نه ... پول نمی خواهیم.

    _ وكسانی كه طلا و نقره جمع می كنند و آن را در راه خدا انفاق نمی كنند آنان را به عذاب دردناكی بشارت بده .

    _ این حرفها چیست؟

    _ خارج شوید ... قصرم را ترك كنید ...

ـ أنتم مُفْسِدُونَ!

ـ إنَّكَ سَتُشاهِدُ جزاءَ عَمَلِكَ.

    _ شما فساد كننده هستید .

    _ به راستی كه تو سزای كارت را مشاهده خواهی كرد .

بَعْدَ أشْهُرٍ:

ـ سَمِعْتُ أنَّ موسی (ع) دَعا قارونَ إلی طریقِ الْحَقِّ.

چند ماه بعد:

    _ شنیده ام كه موسی (ع) قارون را به راه حق دعوت كرده است .

ـ نعم... ولكن... هو كافرٌ بِدینِ الْمُرْسَلینَ!

اَلْفِرارَ... اَلْفِرارَ...!

ـ هذه عاقبةُ الْمُكَذِّبینَ!!

ـ ماذا حَدَثَ؟

ـ أنْزَلَ اللّهُ علی قارونَ الْعذابَ... العذابَ...

    _ آری ... ولی ... او به دین پیامبران كافر است .

فرار ... فرار ...

    _ این عاقبت تكذیب كنندگان است .

    _ چه اتفاقی افتاده است؟

    _ خدا بر قارون عذاب نازل كرده ... عذاب ...

اَلنَّجْدَةَ... اَلنَّجْدَةَ!

سَأنْفِقُ أموالـﻰ...!

سَأساعِدُ الْفُقراءَ...!

﴿ لاتَ حینَ مَناصٍ﴾

كمك ... كمك!

اموالم رابه زودی انفاق خواهم كرد ...

به زودی به فقیران كمك خواهم كرد ...

هنگام گریز نیست.

و هكَذا ابْتَلَعَتْهُ الأرضُ و ذَهَبَت الزِّینةُ و الْمَوكِبُ و القُصورُ ! و أصْبَحَ قارونُ عِبرةً لِلْأجْیالِ.

و این چنین ، زمین او را بلعید و زینت و كاروان و کاخ هااز بین رفت و قارون عبرتی برای نسل ها شد .


اَلدَّرسُ الثالثُ

 

التِّلمیذُ المِثالـﻰّ

رَخیصٌ ... رخیصٌ...!

ألْبِسةٌ جمیلةٌ... أحْذِیةٌ أنیقةٌ ...! كُلُّ شـﻰءٍ رَخیصٌ... أسرِعوا... أسرِعوا!

درس سوم

دانش آموز نمونه

ارزان است ... ارزان است ... !

لباس های زیبا ... كفش های شیك ... ! همه چیز ارزان است ... بشتابید... بشتابید .

ـ هذا جمیلٌ جدّاً... ثَمَنُهُ باهِظٌ!

ـ اِنْتَخِبْ یا وَلَدﻯ! لاتُفَكِّرْ فـﻰ الثَّمَنِ!

    _ این بسیار زیباست ... بهای (قیمت) آن گران است!

    _ ای پسرم انتخاب كن . به بها (قیمت)فكر نكن .

فـﻰ زاویةٍ مِنَ الشَّارع

اَلصَّحیفةُ... اَلصَّحیفةُ الْمَسائیّةُ أخبارٌ مُهِمّةٌ... أخبارٌ مُهِمّةٌ!

در گوشه ای از خیابان 

روزنامه ... روزنامه عصر . اخبار مهم ... اخبار مهم

ـ هَلْ تَعْرِفینَ بائِعَ الصُّحُفِ؟

ـ لا... لا أعْرِفُهُ.

ـ هو تلمیذٌ فـﻰ مدرسَتِنا.

     _ آیا روزنامه فروش را می شناسی ؟

    _ نه او را نمی شناسم . 

   _ او دانش آموزی در مدرسه ماست .

ـ هو تلمیذٌ؟!... مسكینٌ... هو ضعیفٌ فـﻰ دُروسِهِ حتماً.

ـ أمّاه! لِماذا یَشْتَغِلُ هذا التِّلمیذُ بِبَیْعِ الصُّحُفِ؟

ألیس لَهُ درسٌ ؟!

     _ او دانش آموز است؟! ... بیچاره ... او حتماً در درسهایش ضعیف است .

     _ مادر ! چرا این دانش آموز مشغول روزنامه فروشی است؟

آیا درس ندارد؟!

ـ بَلَـی... ولكن هؤلاءِ یَهْرُبونَ من قِراءةِ الدّروس. هم یَتَكاسَلونَ ... حتماً... لاشكَّ.

ـ ولكِن...!

ـ مالَكَ  تَتَأمَّلُ...؟!         اَلشَّمسُ مُحْرِقَةٌ...غَداً حَفْلَةٌ...!

     _ بله ولی اینان از خواندن درسها فرار می كنند. آنان تنبلی می كنند ... حتماً ... هیچ شكّی نیست.

    _ ولی

    _ تو را چه می شود كه درنگ می كنی(می اندیشی) ... ؟!

   خورشید سوزان است ... فردا جشن است .

فـﻰ البیت

ـ أمّاه! تَنْعَقِدُ حَفْلَةٌ فـﻰ الْمدرَسةِ.

ـ شـﻰءٌ جمیلٌ! بِأﻯِّ مناسَبةٍ؟

مادر!جشنی در مدرسه بر گزار می شود.

    _ چیز زیبایی است ! به چه مناسبتی؟

ـ لِتَعیینِ التِّلمیذِ المثالـﻰِّ!

ـ مَنْ هو؟

    _ برای تعیین دانش آموز نمونه.

    _ او كیست؟

ـ لا أدرﻯ ... حتماً ذلك الوَلَد . لا أدرﻯ . لا أدرﻯ.

ـ نمی دانم ... حتماً آن پسر  . نمی دانم  . نمی دانم .

ـ علی أﻯِّ حالٍ... هل نذهبُ معاً یا أمّاه؟

ـ یا بُنَـﻰَّ! أنتَ تَعْلَمُ أنَّ غَداً مَوْعِدَ تَسلیمِ السَّجّادةِ لِصاحبِها... لا أقْدِرُ, آسِفَةٌ.

       - لا بَأسَ!

    _ به هر حال ... آیا با هم می رویم ای مادر؟

    _ ای پسركم! تو می دانی كه فردا وقت تحویل قالیچه به صاحبش است. نمی توانم، متأسفم .

   _ عیبی ندارد.

اِستَیْقَظَ قَبْلَ طلوعِ الْفَجْرِ و تَوَضَّأ و بَعْد َالصَّلاةِ, هیَّأ نَفْسَهُ لِلذَّهابِ... فَذَهَبَ وَحْدَه.

قبل از طلوع صبح بیدار شد و وضو گرفت و بعد از نماز ، خودش را برای رفتن آماده كرد ... پس به تنهایی رفت .

فـﻰ الْمدرسةِ

مَرْحَباً... مَرْحَباً... تَفَضَّلوا... تَفَضَّلوا!

ـ شُكراً جَزیلاً.

در مدرسه :

خوش آمدید ... خوش آمدید ... بفرمایید ... بفرمایید ...

    _ خیلی متشكّرم

...و بعْدَ دقائقَ بَدَأت الْمَراسیمُ و بعدَ إجراءِ مَسْرَحیّهٍ و أنشودَةٍ...

نَحنُ اجْتَمَعْنا هُنا لِتَكْریمِ تلمیذٍ مِثالـﻰّ... هو أسوةٌ لِلْجَمیعِ...فـﻰ الأخلاقِ ...فـﻰ الدَّرسِ... والعَمَل. هذا هو «سعیدٌ».

و بعد از چند دقیقه مراسم شروع شد و بعد از اجرای نمایشنامه ای و سرودی ...

ما اینجا برای بزرگداشت دانش آموز ی نمونه جمع شده ایم ... او برای همه الگوست ... در اخلاق ... در درس ... و كار. این وی است. «سعید» (این شما و این هم سعید.).

ـ إلهـﻰ! ماذا أشاهِدُ؟ هو ذلك البائِعُ!

خدایا ! چه می بینم ؟ او همان فروشنده است .

ـ بُنَـﻰَّ... بُنَـﻰَّ... لَقَد اشْتَبَهْتُ...لا... لا... هوالنّاجِحُ...!

فـﻰ الْحقیقةِ نحن نَتكاسَلُ.

پسركم ... پسركم ... اشتباه كرده ام ... نه ... نه .... او موفّق است .

در حقیقت ما تنبلی و سستی می كنیم .

أقْبَلَ سعیدٌ و اسْتَقْبَلَهُ الْمدیرُ بِحَفاوَةٍ و بعدَ مصافَحَتِهِ علَّقَ علی عُنُقِهِ وِسامَ الْاِجتهادِ و النَّشاطِ. و مَنَحَهُ جائِزةً.

سعید جلو آمد و مدیر به گرمی از او استقبال كرد و بعد از دست دادن با او مدال تلاش و فعّالّیت را به گردن او آویخت و جایزه ای به او بخشید.

 درس 2و1 در ادامه مطلب

درس دوم

 

إلهـﻰ ...! قد أسْلَمتُ مُنْذُ مدّةٍ و لكنْ ... ما شاهَدْتُ حَبیبـﻰ...! كَلَّمْتُ والِدَتـﻰ فـﻰ هذا الْموضوعِ... هـﻰ لاتَسْمَحُ...عجوزٌ... محتاجهٌ إلی الرِّعایةِ.

خدایا مدتی است كه مسلمان شده ام ولی دوستم را ندیده ام با مادرم در این باره صحبت كردم او اجازه نمی دهد و پیر است نیازمند پرستاری و مراقبت است .

ولكن...

ماذا أفْعَلُ؟! أتُساعِدُنـﻰ؟!

ولی ...

چه كنم ؟ آیا مرا كمك می كنی ؟!

ذاتَ لیلةٍ

ـ أمّاه! لقد نَفِدَصَبْرﻯ! أنا مشتاقٌ لِزیارةِ الرَّسولِ (ص).

شبی

مادر جان صبرم تمام شده ! من مشتاق دیدار پیامبر (ص) هستم.

 

ـ كیف أصْبِرُ علی فِراقِكَ؟! ...لا...لا... أنا عجوزٌ... لا أقْدِرُ...!

چگونه بر دوری تو صبر كنم! ... نه ... نه ... من پیر هستم ... نمی توانم ... !

ـ لكن سأرْجِعُ قبلَ غروبِ الشَّمْسِ... أعاهِدُكِ!

ولی قبل از غروب خورشید باز خواهم گشت به تو قول می دهم!

ـ أمّا...! لابأسَ... حَسَناً...! أنا بانْتِظاركَ قَبْلَ غروبِ الشَّمْسِ.

ولی ... عیبی ندارد ... بسیار خوب . من قبل از غروب خورشید منتظرت هستم .

ـ حتماً... حتماً... شُكراً جزیلاً یا أمّاه!

حتماً ... حتماً ... خیلی متشكرم ای مادر!

فـﻰ الطَّریقِ

كیف أشْكُرُ هذه النِّعمةَ؟!

بعد ساعاتٍ أنا فـﻰ خدمةِ حَبیبـﻰ!

أ یُمْكنُ...؟ یا أوَیسُ! هَلْ تُصَدِّقُ؟

در راه

چگونه این نعمت را شكر كنم؟!

بعد از چند ساعت من در خدمت دوستم هستم!

آیا ممكن است ...؟ ای اویس ! آیا باور می كنی؟

فَقَرُبَ «أویسٌ» مِنْ مدینةِ النَّبـﻰِّ (ص)...

یا لَلسَّعادةِ! یا لَلسَّعادةِ!

اویس به شهر پیامبر(ص) نزدیك شد. چه سعادتی ! چه سعادتی!

و فـﻰ الْمدینةِ

ـ سِّیدﻯ! سیِّدﻯ! أین بَیْتُ النَّبـﻰِّ (ص)؟! أین...

ـ هُناكَ, هناكَ...

و در شهر

آقا!آقا ... خانه پیامبر(ص) كجاست ؟ كجاست ...

آنجا ،آنجا

 

آه... وَصَلْتُ... نِهایةُ الفِراقِ...!

طَرَقَ بابَ الْبَیْتِ.

ـ عفواً, حبیبـﻰ! ...أطْلُبُ زیارةَ حَبیبـﻰ رَسولِ اللّهِ (ص).

ـ أهلاً و سهْلاً, تَفَضَّلْ.

آه ... رسیدم .... پایان جدایی ... !

به در خانه زد . ببخشید، دوست من! می خواهم دوستم رسول خدا(ص) را دیدار كنم.

خوش آمدید.

ـ لا... لا... أینَ... أینَ؟

ـ هو سافَرَ إلی مكانٍ قَریبٍ,

یَرجِعُ بَعْدَ قلیلٍ إنْ شاءَاللّهُ.

نه ... نه ... كجاست ... كجاست؟

او به جایی نزدیك سفر كرده است ،انشاءالله بعد از مدت كمی برمی گردد.

ـ قَطَعْتُ هذه الْمسافةَ البعیدةَ لِزیارةِ حَبیبـﻰ.

والِدَتـﻰ؟!

فَجَلَسَ علی الأرضِ قَلِقاً... نَظَرَ إلی السَّماءِ, یُفَتِّشُ عَنْ مَوضِعِ الشَّمسِ...

این مسافت دور را برای دیدار دوستم پیمودم. مادرم؟!

 با ناراحتی بر روی زمین نشست ... به آسمان نگاه كرد به دنبال جای خورشید می گشت ...

اَلْوفاءُ بالعَهْدِ؟!

نَهَضَ أویسٌ مِنْ مكانِه حزیناً و قالَ لِلصَّحابـﻰِّ:

لا أقْدِرُ أكثَرَ مِنْ هذا ! والِدَتـﻰ بانتظارﻯ... بلِّغْ سَلامـﻰ إلی حَبیبـﻰ.

و تَرَكَ الْمدینةَ.

وفای به عهد؟!

اویس با ناراحتی از جایش بر خاست و به یارپیامبر گفت: بیشتر از این نمی توانم! مادرم منتظرم است .

... سلامم را به دوستم برسان وشهر را ترك كرد .

رَجَعَ النَّبـﻰُّ (ص) مِنْ سَفَرِه...

إنِّـﻰ لَأجِدُ نَفَسَ الرَّحمانِ مِن جانبِ الْیَمَنِ!

تَفوحُ رائِحةُ الْجَنَّةِ مِن قِبَلِ «قَرَن»!

پیامبر (ص) از سفرش بازگشت ...

به راستی كه من نفس خدای رحمان را از جانب یمن می یابم ! بوی بهشت از سمت «قرن» پخش می شود!

وَ بَعْدَ سِنینَ ... جاهَدَ أوَیْسٌ فـﻰ معركةِ صِفِّینَ و هو یُدافِعُ عن حبیبِ حَبیبه, فَوَقَعَ عَلَی الأرضِ شهیداً. هَنیئاً لكَ الشَّهادةُ یا أویسُ!

و بعد از سالها ... اویس در حالی كه از محبوب محبوبش دفاع می كرد در جنگ صفّین جهاد كرد پس شهید بر روی زمین افتاد. شهادت بر تو گوارا باد ای اویس .


متن درس اول

 

﴿…هَبْ لـﻰ حُكْماً وَ ألْحِقْنـﻰ بِالصَّالِحینَ﴾

به من حکمت ببخش و مرا به درستکاران ملحق کن .(بپیوند) 

یاربِّ       

قَوِّ عَلَی خدمتِكَ جَوارِحـﻰ!   و ﭐشْدُدْعلی العَزیمةِ جَوانِحـﻰ!

پروردگارا ، اعضای بیرونی بدن مرا برای خدمت به خودت قوی كن واعضای درونی بدن مرا برای برخورداری از عزمی راسخ ،استوار بدار (یاری كن) .

فإلیكَ یا ربِّ   نَصَبْتُ وَجهـﻰ.

و إلیكَ یا ربِّ   مَدَدْتُ یَدﻯ.

پروردگارا چهره ام را به سوی تو قرار دادم و ای پروردگار ، دستم را به سوی تو دراز كرده ام .

یا سابغَ النِّعَمِ یا دافِعَ النِّقَمِ!

صَلِّ علی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ و ﭐفْعَلْ بـﻰ ما أنْتَ أهْلُه.

ای كسی كه فراخیِ نعمت را به كمال داده است و ای بر طرف كننده ی  بلا ها . بر محمّد و خاندان محمّد درود بفرست و برای من آنچه را كه تو شایسته آن هستی انجام بده .(با من چنان کن که تو شایسته ی آن هستی.)


نویسنده : سپهر داورپناه
تاریخ :پنجشنبه 10 اسفند 1391
نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
یه دوست پنجشنبه 10 اسفند 1391 10:51 ب.ظ
بدون خرید CD یا سرمایه گذاری از اینترنت درآمد کسب کنید
حداقل 500 هزار تومان در ماه
کاملا قانونی ( شرکت ثبت شده ) 7 سال سابقه
سپهر داورپناه پاسخ داد:
راهنمایی کنید لطفاا
باتشکر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
درباره ما
این سایت برای افراد درس خوان تهیه شده که شامل بهترین نکات می باشد.
امیدوارم از این سایت نهایت استفاده را بکنید.
عربی را فرا بگیرید
یاد بگیرید 20 بگیرید.
مدیر سایت عربیک تیچ
مدیر وب سایت : سپهر داورپناه
صفحات
برچسب ها
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب